مرد در پیاده رو ایستاده بود و در حالی که با پای راست خود به زمین ضربه می زد زیر لب می گفت:اه نیامد.
دست هایش را به کمر زد و بر روی پاشنه ی پا به پشت سر خود چرخید و ادامه داد:معلوم نیست توی این مرغ دونی چه شر و وری می بافند که خیال خونه زندگی از کلشون می پره.دختر رهگذر ابروهایش را بالا انداخت و به مرد نگاه کرد.مرد متوجه نگاه او شد،سرش را زیر انداخت و با دو سه گام خودش را کنار خط کشی عابر پیاده رساند،به ساعتش نگاه کرد و بعد به روبه رو خیره شد.تعدادی زن از در ساختمان شش طبقه ای بیرون آمدند.در میان جمعیت زن مو بلوندی با مانتوی آبی روشن تا زیر زانو در حالی که دست راستش را روی شانه ی زن سر تا پا سفیدپوش رو به رویی اش تکیه داده بود با دست چپ دلش را فشار می داد ومی خندید.
مرد مسیر صدای خنده را دنبال کرد و چند بار دستش را بالا برد.
زن سفید پوش سرش را به طرف دیگر خیابان چرخاند و بعد از لحظه ای مکث عینک آفتاب اش را تا روی پیشانی بالا برد و با اشاره ی انگشت گفت:شوهرت
زن لب هایش را به هم فشرد و به جهت انگشت دوستش توجه کرد و گفت:من دیگه برم بای.
ـ اوکی
بعد دستش را به سمت دهان برد و گفت:ای وای جزوه ها رو از دفتر نگرفتیم.باید برگردیم.
زن دست دوستش را گرفت و فشرد و گفت:نه نه من می رم.
زن سفید پوش هم دست او را فشرد و گفت:نمی شه.در مورد دوبواره.فردا باید در موردش بحث کنیم.
زن دوباره نگاهی به آن سوی خیابان کرد و دستش را از درون دست دوستش بیرون آورد.بعد در حالی که به طرف خیابان گام برداشت گفت:نمی دونم .فعلا.
شما می توانید داستانهای کوتاه خود را به آدرسی که ذکر خواهد بفرستید . داستانها به ترتیب ارسال بر روی صفحه ی اول وبلاگ خواهد رفت . و از طرف مراجعین نقد خواهد شد .
هیچ قانون خاصی برای نویسندگان داستانها و همچنین منتقدان وجود ندارد . نقد بدون هیچ محدودیتی آزاد است .
منتظر داستانهای شما هستم
ایمیل برای ارسال داستان : dood_19@yahoo.com
|
جمعه است از سر کار برگشتهام. تلویزیون را روشن میکنم. نیما حسنینسب،کارشناس سینما(عنوانی که برایش زیرنویس شده است)میگوید این فیلم برادران کوئن تاویلپذیر است و میتوان تفسیرهای زیادی از آن کرد. او عنوان تاویل پذیر را به عنوان حسن درباره فیلم میگوید. فکر میکنم فقر نظری باعث شده بسیاری از افراد کلمات را در حرف هایشان خرج کنند بیآنکه اطلاع چندانی از ریشه نظری کلماتی که به کار میبرند داشته باشند.به عنوان مثال هنوز آقای حسنینسب نمیداند که تاویلناپذیری، غایت متن هنری است.و متعالیترین شکل برای هر اثر هنری زمانی است که آنقدر معنا در خود داشته باشد که به تاویلناپذیری برسد. در واقع تفسیرپذیر خواندن یک متن به معنای تقلیل آن متن است نه حسنش. حالا تصورش را بکنیداین کارشناس سینما با این تناقض عجیب و غریب در حرفهایش، دارد فیلم را برای مخاطبانش نقد می کند.نتیجه چه میشود؟ | |
وبلاگ دیگر من ajib4.blogfa.com
«گفتهاند که سکوت نیرویی است؛ درست از جنبهی دیگری، سکوت نیروی سهمگینی است در اختیار معشوق. سکوت بر دلشورهی منتظران دامن میزند. هیچ چیز به اندازهی آنچه جدایی میاندازد آدم را به نزدیک شدن به دیگری دعوت نمیکند، و چه سدی گذرناپذیرتر از سکوت؟ نیز گفتهاند که سکوت شکنجهای است، و میتواند زندانیان محکوم به سکوت را به دیوانگی بکشاند. اما چه شکنجهای بزرگتر از نه سکوت کردن، که سکوت دلدار را دیدن! روبر با خود میگفت: «چکار میکند که هیچ خبری ازش نیست؟ حتما دارد با کسان دیگری به من خیانت میکند.» و همچنین: «مگر چه کردهام که اینطور مرا بیخبر گذاشته؟ شاید از من متنفر است، برای همیشه.» و خود را گنهکار میدانست. بدینگونه سکوت، با القای حسادت و پشیمانی دیوانهاش میکرد. وانگهی، چنین سکوتی، بس سنگدلانهتر از سکوت زندان، خود زندانی است. حصاری بیگمان غیر مادی، اما رخنهناپذیرتر است این ورطه که گر چه از خلاء آکنده است، پرتو نگاههای محکوم رها شده از آن نمیتواند گذشت. آیا روشنایی دهشتناکتر از سکوت هست که دلدار غایبی را نه یکی، که هزار تن مینمایاند هر یک در کار خیانت به دیگری؟ گاهی، در آرامشی ناگهانی، روبر میپنداشت که در همان آن سکوت پایان میگیرد، و نامهای که منتظرش بود میرسد. برای هر صدایی گوش تیز میکرد، دیگر آرام شده بود، زیر لب میگفت:«نامه! نامه!» و پس از لحظهای تماشای این واحهی مجازی مهربانی، دوباره خود را در کویر حقیقی سکوت بیکرانه آواره مییافت.»
***
«همهی چیزهای عظیم و مهمی که میشناسیم کار عصبیهاست. همهی مکتبها را آنها بنیان گذاشتهاند و همه ی شاهکارها را آنها ساختهاند و نه کسان دیگر. بشریت هرگز نخواهد فهمید که چقدر به آنها مدیون است و بخصوص آنها برای ارائه این همه چیز به بشریت چقدر رنج کشیدهاند. ما از شنیدن موسیقی خوب، از دیدن نقاشی زیبا لذت میبریم، اما نمیدانیم که برای سازندگانشان به چه بهایی تمام شدهاند، به قیمت چه بیخوابیها، چه گریهها، چه خندههای عصبی، چه کهیرها، چه آسمها، چه صرعها، و چه مقدار اضطراب مرگ که از همه آنهای دیگر بدتر است …»
مارسل پروست، در جستجوی زمان از دست رفته، طرف گرمانت ۱، ترجمهی مهدی سحابی، صفحه ۱۴۸ و ۳۴۸دوستان توجه کنند نقد امروز برای ایجاد تغییر است . نه برای نصیحت و پند و اندرز و یا تمجید . تغییر در ادبیات منفعل امروز . تغییر در سیاست منفعل و متعفن امروز ما و تغییر در ذهنیت ما . نوع روایت ما از زندگی باید تغییر کند .
مثلا شما نامه ی عبدالکریم سروش را خوانده اید ؟ که تازگی نوشته ؟ این نقد و انتقاد سیاسی می واند سرمشق باشد
این وبلاگ جها نقد داستانهای شما دوستان ایجاد شده است . برای اینکه داستان کوتاه شما نقد شود کافیست کامنتی همراه با آدرس وبلاگ خود بگذارید . اگر مایل هستید داستانتان خوب نقد شود میزان مطالعه و همچنین سن خود را هم بنویسید . دوستانی که مطالب یا مقالاتی درباره ی داستان کوتاه دارند نیز می توانند کامنت بگذارند . مطمئن باشید به همه ی دوستان سر میزنم و داستانتان بررسی می شود .